خاتم بودن پيامبر

سپتامبر 28, 2008

يه خانمي ادعاي پيغمبري كرد.بهش گفتند پيامبر فرموده :”لا نبي بعدي”. اون خانمه گفت:”پيامبر فرموده لا نبي بعدي لا نبيه بعدي نفرموده است.

حالا حكايت بهايي‌ها همينه .يكي از بزرگترين سايت‌هاي بهايي در باره‌ي بحث خاتم بودن حضرت مصطفي مي‌نگارد(بخشهاي زايد و تكراري بيش از حدي كه در متن بود را حذف كردم);

“در قرآن مجید، رسول و نبی، دو واژه برای واسطه های فیض الهی بکار رفته شده است که در یک مقام و رتبه نیستند، چنانچه، ملا عبدالله معروف در مقدمه حاشیه خود بر منطق تفتازانی به این قضیه تصریح کرده می گوید ” ان الرسول من ارسل الیه دین و کتاب، یعنی رسول کسی است که دارای شریعت مستقله و کتاب تازه باشد بخلاف نبی که مقام ترویج و تبیین دارد”، که ” کلمه نبی در 75 موضع و کلمه رسول 331 مرتبه در قرآن مجید بکار رفته است “

اصلا چنين نيست هر رسولي نبي هست ولي هر نبي‌اي رسول نيست.در آيه‌ي 30 سوره‌ي مريم از حضرت عيسي (ع)و همچنين در آيه‌ِ (41) سوره‌ي مريم از ابراهيم(ع) به عنوان نبي ياد شده است.

. شیخ صدوق ره، از اعظم علمای شیعه، در کتاب کمال الدین از کتب معتبره شیعه (چاپ اسلامیه طهران، صفحه 105 جلد اول) می فرمایند: ” رسولان الهی که قبل از حضرت رسول (ص) برسالت مبعوث شدند به اوصیاء و جانشینان آنها نبی گفته میشد مثلا حضرت آدم که رسول الهی بود وصی و جانشین او هبة الله شیث بود که نبی بود و باو می گوییم شیث نبی و همچنین حضرت نوح رسول الهی بود و جانشین او سام بود که نبی بود. و بر همین قیاس اوصیاء حضرت ابراهیم ،موسی ،عیسی و داود (ع) که بترتیب عبارتند از اسحق و یوشع و شمعون صفا و حضرت سلیمان علیهم السلام، همه این اوصیاء نبی بودند و به آنها می گوئیم اسحق نبی، سلیمان نبی و … و لکن اوصیاء حضرت رسول پیغمبر بزرگوار ما نبی نیستند و به آنها نمی گوئیم علی بن ابیطالب نبی و حسن نبی و حسین نبی و …چونکه پس از ظهور حضرت رسول استعمال کلمه نبی درباره اوصیاء آنحضرت از بین رفت زیرا حضرت رسول خاتم انبیاء بود و بر همه رسولان قبل از خود افضلیت داشت و لهذا اوصیاء او هم نسبت به گذشتگان افضلیت داشتند و از این جهت به اوصیای رسول الله نبی اطلاق نمی شود بلکه وصی و امام گفته می شود…انتهی”.
در اينباره متني كه در پاسخ به پاراگراف قبل گفتيم راكافي مي‌دانم.
نويسنده در و پاراگراف بعدي نظر دو نفر را مياورد كه تقريبا با پاراگراف بالا يكي هستند بنابراين من حذفش كردم كه يمي از اين دو حاجي كريم خان يكي از علماي شيخيه و ديگري دكتر(حالا اين بماند) رياض قديمي كه بهايي بود را مياورد.

همچنین، در قرآن کریم، ذکر خاتم النبیین، فقط و فقط در آیه 40 سوره احزاب می باشد، که عموم مسلمین در این مقطع زمانی بر آنند که، عبارت خاتم النبیین به معنای آخرین فرستاده خداست،(خيلي عجيب است كه چنين مسئله‌ي مهمي فقط يك بار بيا شده است.) و رابطه خدا با بشر منقطع و باب وحی الهی مسدود میباشد آیه 40 سوره احزاب چنین می باشد: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله بکل شئی علیما، یعنی محمد (ص) پدر هیچیک از مردان شما نیست ( پس زن زید زن فرزندش نبود و پس از طلاق میتوانست او را بگیرد) لیکن او رسول خدا و خاتم انبیاءست و خدا همیشه بر امور عالم آگاهست.
نويسنده در بالا مي‌خواهد ثابت كند رسول و نبي با هم فرق مي‌كنند سپس در پايين آيه‌اي را مياورد كه در آن از پيامبر به عنوان نبي نام برد شده است.در واقع خودش حرف خودش را در يك مقاله رد مي‌كند.

همانطور که خوانندگان گرامی مستحضرند، سوره احزاب هنگامی نازل شد که حضرت رسول (ص) با زینب همسر پیشین زید (پسر خوانده حضرت محمد (ص)) ازدواج کرد، چنانچه آیات 20 – 40 این سوره عبارت از شرح و وصف زندگی زید و ازدواج او با زینب می باشد. شأن نزول این سوره، به دلیل کنایه و گفتار های زشت و ناپسند دشمنان و کفار بود، که چگونه پیامبر خدا با زن پسر خود ازدواج کرده است (زیرا که طبق عادات و رسوم اعراب در آن زمان، پسر خوانده مثل پسر اصلی بود) و علت نزول آیه فوق، اعلام نسخ یک سنت کهن می باشد که من بعد پسر خوانده مثل پسر خونی نیست و زید بجای آنکه زید بن محمد خوانده شود، زید بن حارثه خوانده شد.
باری، شواهد مستدل و قاطعی وجود دارد که کلمه خاتم برای مسلمین اولیه به معنای آخرین و نهایی نبوده است و خاتمیت رسالت حضرت محمد (ص) در ایام اولیه اسلام پذیرفته نشده بود، و از جمله معانی که مسلمین صدر اسلام برای خاتم النبیین ذکر کرده اند می توان به بهترین انبیاء، زینت یا انگشتر انبیاء، و موید یا مصدق انبیاء اشاره کرد.
سه تن از بزرگان اسلام به نامهای، علامه شوکانی، از جمله محدثین و حافظین قرآن مجید در تفسیر خود به نام فتح القدیر و همچنین عالم نحوی مشهور کوفی، الثعلب (ابو العباس احمد بن یحیی شیبانی، کتاب فصیح اللغة)، و ابوریاش القیسی در تفسیر خود در خصوص هاشمیه الکمیت، در تفاسیر خود بیان کرده اند که خاتم الانبیاء (به کسر تاء) به معنای کسی است که انبیاء را ختم نموده و خاتم الانبیاء (به فتح تاء) به معنای “جمال انبیاء” یا “بهترین آنها” و یا به معنای زینت و یا انگشتری می باشد که سلسله نبوت بوجود آن حضرت زینت یافته است. از سوی دیگر، در مواهب علیه کمال الدین حسین کاشفی در تفسیر خاتم النبیین از کتاب عیون الاجوبه نقل می نماید که امام سطوعی در کتاب مزبور نوشت که صحت هر کتابی به مهر اوست، حق سبحانه پیغمبر را مهر گفت تا دانند که تصحیح دعوی محبت الهی جز به متابعت حضرت رسالت پناهی نتوان کرد.

خاتم به معناي انگشتر و همچنين تمام كننده است اما از كجا معلوم كه اي آيه ايهام نداشته باشد.همچنين اگر اين آيه دليل خاتم بودن پيامبر باشد آيه‌ي 85 آل عمران (و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل عنه و هو فی الآخره من الخاسرین) یعنی (هر کس غیر از اسلام دینی انتخاب میکند، از او پذیرفته نمیشود، و او در آخرت از زیانکاران است.) و همچنين آيات 19،80 و 83 آل عمران و همچنين 208 بقره و حديث لا نبي بعدي كه در بالا راجع به آن صحبت كرديم و اينكه در كتاب‌هاي قبلي (خارج از تحريف‌هاي موجود ) از پيامبر بزرگ بعدي سخن رانده شده است كه در قرآن چنين نيست آيا همه‌ي اينها دليل نيست كه محمد (ص) آحرين فرستاده‌ي خداست.

سپتامبر 28, 2008

محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري و نشر داده است ،
من با جستجوي واژه‌ي محمد گلندام در ويكيپديا به نتايج جالبي دست پيدا كردم خيليها او را جمع آورنده ديوان و شاگرد حافظ نميدانند.
در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!
آيا هر كس در پي فتواي فقها به قتل رسيده باشد آخر عمرش زرتشتي شده است. همين آقاي گلندام از او به عنوان “مرحوم شهيد” نام مي‌برد(در واقع شهيد علاوه بر كسي كه در راه حق كشته شده باشد معاني ديگري نيز دارد) ولي هيچ نمي‌گويد در پي فتواي فقها به قتل رسيده است.
در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:
آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.

حافظ با صوفيان و همچنين شيخان مشكل داشته است. به طور كلي اين دو صنف در آن زمان به غايت به انحراف و كجفكري رفته بود به طوري كه عبيد معنا واژه‌ي صوفي را با مفتخور يكي ميداند و معناي واژه‌ي شيخ را ابليس!آيا عبيد زاكاني هم زرتشتي شده بود.همچنين نويسنده‌ي اين مطلب در حالي كه اسم نويسنده‌ي “عرفات العاشقين” را غلط مي‌نويسد حال چگونه است كه نويسنده به اين كتاب مراجعه كرده و اين مطلب را از آنجا استخراج!
شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10 ويا 12 سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند.
اين نيز خنده دار است. حفظ قرآن كار بسيار مشكلي است و بدون استعداد و علاقه نميتوان آنرا حفظ كرد.در ضمن اگر حافظ به اجبار قرآن را از حفظ كرده بود.چرا در تمام غزلياتش در آخر بر اينك حافظ قرآن است تاكيد مي‌نمود؟!
حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.

چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود
كدام مورخين چرا اسم مورخين را نمياورد و كدام اشعار چرا اشعار نمي‌گويد.من چند جايي كه در ديوان حافظ به شاخ نباتت برخوردم كه آن مشاهده مي‌كنيد:
اينهمه شهد و شكر كز سخنم ميريزد اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند

حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است .

كاملا واضح هست كه منظور از شاخ نباات در واقع مظهر شيريني است نه نام يك دختر!!!!

كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد.
خود زندگي حافظ كاملا گنگ است حال اين نويسنده از كجا درك كرده است كه كه عاشق دختريست كه پدرش ملاي محل است من نميدانم.
از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
نكته‌ اين است اگر بند بالا درست باشد حتي اگر نوشته امير تقي الدين درست باشد مي‌تواند تاييدي بر اين نكته باشد كه:گاهي اوقات ايمان فرد آنقدر بالاست چون ديگران نمي‌توانند درك كنند فكر مي‌كنند فرد كافر است! همانطور كه حضرت محمد فرمودند: به خدا سوگند، اگر ابوذر آنچه را از علم و معرفت در سينه سلمان وجود داشت،مى دانست او را مي‌كشت.!،حسين بن منصور حلاج نيز از همين نمونه است.حافظ نيز مي‌تواند از همين نمونه باشد.
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را

همانطور كه در بالاترها گفتم آن زمان شيخان به اوج كج فكري و انحراف دچار بودند و حافظ نيز از همين نكته مي‌نالد:

واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند

همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم

هله ساقی قدحی ده ز می رنگینم /تا که در دیر مغان روی حقیقت بینم (مولانا)
آيا با توجه به اين اشعار مي‌توانيم ادعا كنيم مولانا زرتشتي شده است.البته اگر بخواهيم سطحي نگري كنيم صد در صد بايد بگوييم كه مولانا زرتشتي است در حالي كه بايد عميقو با توجه به كل شعر به آن نگاه.
در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي

واقعا مضحك است كه كسي بتواند چنين خيال بافيهايي بكند شما چه طرو نتيجه ميگيري كه حافظ تبعيد شده است واقعا خنده دار است.
(( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود.
من در لغت نامه‌ي درباره‌ي مغ به معاني جالي رسيدم مغ علاوه بر روحاني زرتشتي به معناي دختر خوشگل زيبا و همچنين ميكده نيز هست.
حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))

در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.
علامه دهخدا مهر آيين را چنين ترجمه كرده: مهرآئين ; که دوستي و محبت روش اوست.حال اينان چه مي‌گويند ندانم.
و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد

همانطور كه چند بار گفتم بايد عميق نگاه كرد و گرنه مولانا هم بايد زرتشتي حساب كنيم در ضمن چرا حافظ در همين غزليات هم به اينكه حافظ قرآن است تاكيد دارد.گويا اين مرد بزرگ مي‌دانسته مي‌خواهند او را مصادره ديني كنند.
و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم

ديگه از اين خنده دار تر شنيده بوديد كاملا مشخص كه اي بيت صد در صد منظور از مغان ميكده است .اگر بخواهيم بگوييم روحانيون زرتشتي چنين مي‌شود::در خرابه‌هاي روحانيون زرتشتي نور خدا مي‌بينم!
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و… در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است.
حلاج به اين علت كه فكر مي‌كردند ادعاي خدايي كرده است اعدام شد.ابن مقفع هم به اين علت كشته شد كه در دستخط منصور دست برده بود(در مضحك بود ادعاي كساني كه ادعا مي‌كنند زرتشتي بود همين بس كه هنوز در بين اينكه شعر چه بود متحد نيستند)حافظ هم همانطور كه گفتيم زرتشتي نبود.

در پايان چهار بيت از حافظ:

حافظا در كنج فقر و در دل شبهاي تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
بح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم.
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد لطايف حكمي با نكات قرآني
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري

جزيره‌ي دروغ:خضرا!!!

سپتامبر 28, 2008

خلاصه‌ي حكايت (با حذف اضافات) به شرح زير است:

“. شیخ زین ‌الدین اندلسی مردی خوش اخلاق و نسبت به شیعه و علمای امامیه خوش بین بود و به آنان احترام می‌گذاشت. مدتها از حضورش استفاده کردم تا این که برای او مسافرتی به مصر پیش آمد. بنابراین تصمیم گرفت مرا نیز با خود به مصر ببرد(الان سال 699 هجري است.) مدت 9 ماه در آنجا به بهترین وجه زندگی کردیم. استاد از نامه پدر گریه کرد و تصمیم گرفت که به اندلس سفر کند و من در این سفر با او همراه شدم. هنگامی که به اولین قریه جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم به طوری که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شد. مرا به خطیب قریه سپرد تا از من پرستاری کند و خودش به سوی شهر حرکت نمود.

بیماری من سه روز طول کشید و سپس حالم روبه بهبودی نهاد. از منزل خارج شدم و در کوچه‌های قریه گردش کردم. در آنجا قافله‌هایی را دیدم که از کوههای اطراف آمده بودند و اجناسی را با خود آورده بودند. از احوال آنها جویا شدم. گفتند اینها از سرزمین بربر که نزدیک جزیره شیعیان است می‌ایند. وقتی نام جزایر شیعیان را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم. گفتند از اینجا تا آن جزایر بیست‌وپنج روز راه است.

من به راه افتادم تا این که به جزیره رافضیان (شیعیان) رسیدم. این جزیره دارای چهار قلعه و برجهای بلند و محکمی بود. از دروازه بزرگ شهر که دروازه بربر نام داشت وارد شدم. به مسجد رفتم صدای موذن را شنیدم که به شیوه شیعیان اذان ‌گفت و بعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان (عج) دعا کرد. از خوشحالی گریه‌ام گرفت . مردم به مسجد آمدند و بر طبق تعالیم اهل بیت (ع) وضو گرفتند. مرد خوشرویی از میان آنها وارد محراب شد و مردم نماز را به او اقتدا کردند.

بعد از فراغ از نماز احوال من را جویا شدند. گفتم: از عراق هستم و به یکتایی خدا و رسالت پیامبر(ص) گواهی می‌دهم. وقتی فهمیدند که من هم مانند آنها شیعه هستم با عنایت خاصی به من توجه کردند و محلی را در یکی از گوشه‌های مسجد به من اختصاص دادند. در مدت اقامت من در آن شهر، امام مسجد همواره با من بود. یک روز از امام مسجد پرسیدم: در این شهر زراعتی نمی‌بینم، پس آذوقه شما از کجا می آید؟

گفت: از جزیره خضراء در آبهای سفید. گفتم: سالی چند بار آذوقه برای شما می‌اید؟ گفت: دو بار. بار اول آمده و بار دوم آن ، چهار ماه دیگر خواهد بود.

من از طولانی بودن مدت، اندوهگین شدم، مدت چهل روز آنجا اقامت کردم . عصر روز چهلم احساس کردم که دلم گرفته به کنار دریا رفتم. به طرف مغرب که گفته بودند آذوقه‌ها از آن سمت می‌اید نگریستم. از دور چیزی در حال حرکت دیدم. به مردم آنجا گفتم من چیزی می بینم، گفتند: اینها کشتیهایی هستند که هر سال از شهرهای فرزندان امام زمان(عج) به سوی ما می‌ایند. طولی نکشید که هفت کشتی یکی بعد از دیگری وارد شد، از کشتی بزرگی مرد خوش سیمایی پیاده شد. به مسجد آمده , طبق فقه شیعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند؛ چون از نماز فارغ شد روبه من کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از این حادثه‌تعجب‌کردم.گفتم: شاید در سفر از شام تا مصر و اندلس با اسم من آشنا شده‌ای؟

گفت: نه، بلکه نام تو و پدرت و خصوصیاتت از پیش به من رسیده است! او یک هفته آنجا اقامت کرد و آذوقه را به صاحبانشان رسانید. آنگاه عازم حرکت شد. من نیز که بسیار مشتاق رفتن به آنجا شده بودم از او خواستم تا مرا با خود ببرد و او پذیرفت. با هم حرکت کردیم . بعد از این که مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظر مرا جلب کرد. آن شیخ که نامش محمد بود به من گفت: چه موضوعی نظرت را جلب نموده است؟

گفتم: آبهای این نقطه رنگ دیگری دارد؟

گفت: اینجا بحر ابیض «دریای سفید» است و این هم جزیره خضراء می‌باشد. این آبها همانند دیوار, اطراف جزیره را احاطه نموده است و حکمت خدا بر این قرار گرفته که کشتی‌های دشمنان ما در صورتی که بخواهند به این نقطه نزدیک شوند ، به برکت صاحب‌الزمان (عج) غرق ‌گردند. بعد از این که آبهای سفید را پیمودیم به جزیره خضراء رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. این شهر میان هفت قلعه استوار قرار گرفته بود و آبشارها و چشمه سارها در خود داشت و بسیار شهر زیبایی بود.

مدتی را در منزل شیخ محمد استراحت کرده , به مسجد رفتیم. در مسجد جمعیت انبوهی حضور داشت. در میان آنها مردی نشسته بود ، بسیار با وقار، متین و با هیبت. مردم او را شیخ شمس‌الدین محمد عالم می‌خواندند و نزدش علوم قرآنی و فقه و اصول دین می‌آموختند. زمانی که به محضر سید شرفیاب شدم به من خوشامد گفت و احوالم را پرسید و در یکی از حجرات مسجد جایی برایم تهیه نمود. من در آنجا استراحت می‌کردم و غذا را با سید شمس الدین و یارانش صرف می‌کردم.

هجده روز بدین گونه گذشت. در نخستین نماز جمعه که در محضر جناب سید برگزار شد دیدم که سید جمعه را به عنوان دو رکعت واجب ادا کرد. من از ایشان پیروی نموده نماز را با ایشان ادا کردم. چون از نماز فارغ شد به ایشان گفتم: مگر زمان حضور امام (عج) است که نماز را واجب می‌خوانید. پاسخ داد: خیر، ولی من نایب خاص آن حضرت هستم. از او پرسیدم: ایا امام زمان را دیده‌ای؟ فرمود: نه، ولی پدرم می‌گفت که صدای آن حضرت را شنیده ولی آن حضرت را ندیده است. اما جدم هم شخص آن حضرت را دیده و هم صدایش را شنیده است.

بعد از آن سید شمس‌الدین دست مرا گرفت و به خارج از شهر برد و به سوی بستانها رفتیم. در بستان در حال قدم زدن بودیم که مرد خوش سیمایی با دو قطعه جامه از پشم سفید از نزدیکی ما گذشت. از سید پرسیدم: این مرد کیست؟ فرمود: این کوه بلند را می‌بینی؟ گفتم: آری. فرمود: در وسط این کوه، مکانی زیبا و چشمه آبی گوارا، زیر درختان وجود دارد و در آنجا قبه‌ای است که از آجر ساخته شده است. این مرد با رفیق دیگرش، خادم آن قبه و بارگاه است. من هر صبح جمعه به آنجا می‌روم و امام زمان (ع) را زیارت می‌کنم، در آنجا دو رکعت نماز می‌خوانم و ورقه‌ای می‌یابم که هر چه نیاز داشته باشم،در آن نوشته شده است و هر حادثه‌ای که پیش اید و هر محکمه‌ای که در بین مومنان انجام دهم حکمش را در آن می‌یابم و به آن عمل می‌کنم. تو نیز شایسته است آنجا بروی و امام (ع) را زیارت کنی.

من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبه را همانطور یافتم که برایم توصیف کرده بود. همان دو خادم را آنجا دیدم. خواستار ملاقات با امام زمان شدم. گفتند: غیر ممکن است و ما مأذون نیستیم. گفتم: پس برایم دعا کنید. پس از کوه پائین آمدم و به منزل شمس‌الدین رفتم. در خانه نبود. بنابراین به خانه شیخ محمد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شیخ محمد به من گفت: هیچ کس حق ندارد به آن مکان برود جز شیخ شمس‌الدین. او از فرزندان امام (عج) است و بین او و امام زمان (ع) 5 واسطه است.

بعد از آن از او اجازه خواستم که برخی مسائل مشکل دینی را از او سوال کنم و قرآن را در محضرش بخوانم. گفت اگر چنین ضرورتی هست از قرآن شروع کن. من شروع کردم به خواندن و در بین قرائت ، اختلاف قراء را هم ذکر می‌کردم. سید به من گفت: ما اینها را نمی‌شناسیم . قرآن ما مطابق قرآن علی بن ابی طالب است. گفتم: چرا بعضی ایات قرآن ربطی به ما قبل و ما بعدشان ندارد؟ گفت‌: آری، چنین است و جریان جمع آوری قرآن به وسیله ابو بکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب را تعریف نمود.

او گفت: وقتی علی(ع) قرآن را بر ابوبکر و عمر عرضه کرد آنها گفتند ما به قرآن تو نیازی نداریم. آنگاه ابوبکر در میان مسلمانان اعلام کرد که هر کس ایه‌ یا سوره‌ای از قرآن در اختیار دارد نزد من بیاورد. سپس ابوبکر ,ابوعبیده جراح، عثمان، سعد بن ابی وقاص، معاویه بن ابی سفیان، عبدالرحمن‌بن عوف، طلحه بن عبیدلله، ابو سعید خدری، حسان بن ثابت و جماعتی دیگر از مسلمانان گرد هم آمدند و این قرآن را جمع‌آوری کردند و در هنگام جمع آوری, ایاتی را که خطاهایشان را در غصب خلافت آشکار می‌کرد از قرآن حذف کردند. از این رو ایات قرآن را غیر مرتبط می‌بینی.

از جناب شمس‌الدین مسائل بسیاری پرسیدم. گفتم: سید من! علمای شیعه حدیثی را از امام نقل می‌کنند که خمس را به شیعیان خود از اولاد علی (ع) مباح ساخته است. فرمود: بلی چنین است. آنگاه مسائل و سخنان دیگری را از سید نقل می‌کند و می‌گوید : سید به من گفت: تو نیز تا کنون دو مرتبه امام زمان را دیده‌ای ولی او را نشناخته‌ای.

از او خواهش کردم اجازه دهد تا زمان ظهور، نزد آنان بمانم. اما سید شمس‌الدین گفت: به ما دستور رسیده که شما به وطن خود بازگردید. بسیار اندوهگین شدم . گفتم: ایا اجازه می‌دهید همه آنچه را دیده‌ام، باز گو کنم؟ فرمود: آری اما فقط برای مؤمنان جز فلان و فلان را! آنگاه مطلبی را که نباید برای دیگران نقل کنم، برایم مشخص کرد.

به او گفتم سرور من؛ می‌شود به جمال عالم آرای حضرت ولی عصر (ع) نگاه کرد؟ گفت نه؛ ولی بدان که هر بنده مؤمنی او را می‌بیند ولی نمی‌شناسد. گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولی آن حضرت را ندیده‌ام! فرمود: شما دو بار ایشان را دیده‌ای و سپس آن دو زمان را برایم برشمرد.”

چرا اين حكايت دروغ است:

آ.بعد اين آقاي مازندراني هيچ‌كس نبوده‌است كه به اين جزيره برود و برگردد.قبلا اين قضيه خيلي رو بورس بود از مردم بيچاره پول مي‌گرفتن كه ببرنشون اين جزيره‌ي خضرا ولي هيچ‌كس برنگشت.

ب.در اينجا ادعا شده‌است كه جزيره‌اي وجود دارد به نام جزيره‌ي شيعيان كه آذوقه‌هايش از غيب مي‌رسد. خود امامان از طريق كار كردن امرار معاش مي‌كردند. همچنين كسب روزي حلال را از عبادت بالاتر مي‌داند.حال چگونه‌است كه براي شيعيانش آذوقه ميفرستد كه مفت بخورند. تازه فقط براي شيعيانش در يك جزيره‌ي مخصوص.

پ.چطور است كه اين علي بن فضل مازندراني 2 بار امام زمان را ديده‌است ولي اين آقاي شيخ اصلا او را نديده‌است.

ت.مگر مي‌شود قرآن تحريف شده باشد.قرآن‌هايي به خط معصومين به دست آمده كه هيچكدام تحريف قرآن را نشان نمي‌دهد.

ث.در اينجا راوي به طور غير مستقيم مي‌گويد كه دوبار امام زمان را ديده‌است.حال آنكه حديث داريم كه هر كس ادعا كند امام زمان را ديده‌است دروغ مي‌گويد.

ج.اين جزيره اصلا كجاست.اگر بگويند مثلث برمودا است اين خود دروغ بزرگيست.چون هر كشتي و هواپيمايي كه از آن رد شده‌است.غرق نشده‌است و اگر بگويند منظور جزيره‌ي خضرا واقع در جنوب اندلس است باز هم دروغ است زيرا در آنجا يكي از مهدي‌هاي دروغين ادعاي مهدويت كرد ضمن آنكه اين جزيره مانند توپي در جنگ‌هاي مختلف به دست افراد مختلف افتاده است.

آيا الله نام بتي است!

سپتامبر 28, 2008

از شبهات کودکانه ای که جدیدا اسلام ستیزان مطرح می کنند. این است که الله نام بتی بوده

است!

شبهه:

الله نام بتی بود در زمان جاهلیت.پدر محمد ،عبدالله خادم این بت بود.این بت هنوز هم در کعبه قرار

دارد.الله اکبر نیز مخفف الله بزرگترین خدایان است. ميباشد امروزه ملاها اين موضوع را مخفي

مي‌كنند و مي‌گويند الله نام خدايي در آسمان است.

و اما پاسخ:

آ. به آيه‌ي 103 سوره‌ي انعام توجه بفرماييد:

{ لا تُدْرِكُهُ الابْصارَ وَ هُوَ الَطيفُ الْخَبيرُ }

“چشمها او را در نمي‌يابند و اوست كه ديدگان را در ميابد، او لطيف آگاه است”

كاملا مشخص است كه در اين آيات تصريح شده است كه كسي نمي‌تواند خدا را ببيند حال چگونه

مي‌شود الله نام بتي باشد. در اين صورت هر روزه بايد افراد زيادي او را ميديدند.

ب. اگر ما فرض محال بگيريم كه الله نام بتی بود پس نباید آیه ای در قرآن بیابیم در نکوهش بت

پستی که من دو عدد از اين آيات را مياورم:

{ وَ إِبْرا هيمَ لأَبيهِ أزَرَ أَتَتَّخِذَ أَصْناماً اِلهَةً أِنّي أَريكَ و قَوْمَكَ في ضَلالٍ مُبينٍ }الانعام-74

“و هنگامی که ابراهیم به پدر خود گفت: آیا بتان را به خدایی می گیری؟ همانا من تو و قومت

را در گمراهی آشکار میبینم.”

} وَ اِذْ قَالَ اِبْراهيمُ ر‍‍‍َبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ أمِناً وَ اجْنُبني وَ بَنيَّ أَن نَعْبُدَ الْاَصْنامَ } ابراهيم-35

“و هنگامي كه ابراهيم گفت:پروردگارا،اين شهر را ايمن دار و من و فرزندانم را از پرستش بتان

دور بدار.”

پ. تنها مدركي كه شبهه فكنان براي اين مدعا دارند كتاب الاصنام است كه نوشته يك يهودي به

ظاهر مسلمان شده است كه خود سالها بعد از پيامبر اسلام ميزيست.

ت. .اگر چنين بتي به فرض محال تا كنون هست تا كنون لااقل عكسي از اين بت منتشر

مي‌شد.نمي‌شد؟

ث.اما در مورد نام عبدالله پدر حضرت مصطفي(ص) اولا مشكرين مكه نيزبه الله اعتقاد داشتند ولي

بتان را شريك او ميدانستند.دوما اجداد پيامبر آيين حنفا داشتند و موحد بوده و خدا را

مي‌پرستيدند.

ج. الله اكبر مخفف واژه‌ي الله اكبر عن يوصف مي‌باشد. حتي خود الله اكبر به تنهايي به معناي خدا

بزرگترين است معنا مي‌شود و هيچگاه به معناي خدا بزرگترين خدايان است نمي‌باشد.

سلمان و قرآن

سپتامبر 28, 2008

از تهمت‌هايي كه اسلام ستيزان به اسلام وارد مي‌كنند اين است كه دين اسلام در واقع ساخته‌ي سلمان است.اين افراد بعد از اينكه مي‌بينند معجزات علمي قرآن بسيار زياد است و نمي‌شود آن را به محمد(ص) امي نسبت داد تنها راه را در اين مي‌بينند كه بگويند قرآن را سلمان نوشته‌است.كه در اينجا به رد آن مي‌پردازيم.

الف.اين داستان هيچ منبعي ندارد كه حالا بخواهيم راجع به سندش بحث كنيم.تنها رواياتي كه از سلمان سخن گفته‌اند روايات اسلامي هستند و تنها فردي كه راجع به سرگذشت سلمان قبل از اسلام آوردن صحبت كرده خود سلمان است.

ب.اولين دليل و محكم‌ترين دليلي كه اين بيان را باطل مي‌كند.اين است كه سلمان در مدينه با پيامبر آشنا شد حال آيات مكي را چه كسي نازل كرد.

ج.دومين دليل‌هم اين است قرآن از نظر ادبي يك اثر فوق‌العاده در زبان عربي است.در حالي كه سلمان تا سال‌ها نمي‌توانست درست سخن بگويد.براي مثال در جريان خواستگاري سلمان از دختر عمر،عمر در پاسخ گفت: ‌مي‌بينيد اين بنده‌ي عجمي كه نمي‌تواند درست سخن بگويد چه ادعايي دارد…الخ.

د.آيا پيش‌بيني پيروزي روم بر ايران علي رغم پيروزي‌هاي پياپي ايرانيان (روم:2) نيز چيزي است كه كسي بتواند به آن دست پيدا كند. از اين گذشته آيا اشاره به وجود گلبول‌هاي سفيد در بدن انسان (طارق:4) يا اشاره به اينكه با افزايش ارتفاع احساس سينه تنگي و خفقان به انسان دست مي‌دهد (انعام:125) و بسياري معجزات ديگر در آن زمان كسي فهميده بود كه حالا بخواهيم به بشري نسبت بدهيم.

توضيح پيرامون آيه‌ي 103 سوره‌ي نحل

ترجمه آيه: وما کاملا آگاهیم که (کافران) می گویند آن کس که مطالب این قرآن را به رسول می آموزد بشری است اعجمی غیرفصیح واین قرآن را خود به زبان عربی فصیح درآورده.

اسلام‌ستيزان از اين آيه‌ي نتيجه مي‌گيرند كه قرآن حرف آن‌ها را تاييد مي‌كند در حالي‌كه:

الف.اين آيه مي‌گويد كه كفار مي‌گويند كه قرآن را يك غيرعرب به‌آن‌ها تعليم مي‌دهد. آيا مي‌شود به حرف اعراب جاهليت اعتماد كرد.

ب.اين آيه خود مكي است.چگونه ‌ميتواند راجع به سلمان باشد.

Hello world!

سپتامبر 28, 2008

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.