محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري و نشر داده است ،
من با جستجوي واژهي محمد گلندام در ويكيپديا به نتايج جالبي دست پيدا كردم خيليها او را جمع آورنده ديوان و شاگرد حافظ نميدانند.
در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!
آيا هر كس در پي فتواي فقها به قتل رسيده باشد آخر عمرش زرتشتي شده است. همين آقاي گلندام از او به عنوان «مرحوم شهيد» نام ميبرد(در واقع شهيد علاوه بر كسي كه در راه حق كشته شده باشد معاني ديگري نيز دارد) ولي هيچ نميگويد در پي فتواي فقها به قتل رسيده است.
در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:
آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.
حافظ با صوفيان و همچنين شيخان مشكل داشته است. به طور كلي اين دو صنف در آن زمان به غايت به انحراف و كجفكري رفته بود به طوري كه عبيد معنا واژهي صوفي را با مفتخور يكي ميداند و معناي واژهي شيخ را ابليس!آيا عبيد زاكاني هم زرتشتي شده بود.همچنين نويسندهي اين مطلب در حالي كه اسم نويسندهي «عرفات العاشقين» را غلط مينويسد حال چگونه است كه نويسنده به اين كتاب مراجعه كرده و اين مطلب را از آنجا استخراج!
شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10 ويا 12 سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند.
اين نيز خنده دار است. حفظ قرآن كار بسيار مشكلي است و بدون استعداد و علاقه نميتوان آنرا حفظ كرد.در ضمن اگر حافظ به اجبار قرآن را از حفظ كرده بود.چرا در تمام غزلياتش در آخر بر اينك حافظ قرآن است تاكيد مينمود؟!
حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز معروف شد. و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.
چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود
كدام مورخين چرا اسم مورخين را نمياورد و كدام اشعار چرا اشعار نميگويد.من چند جايي كه در ديوان حافظ به شاخ نباتت برخوردم كه آن مشاهده ميكنيد:
اينهمه شهد و شكر كز سخنم ميريزد اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است .
كاملا واضح هست كه منظور از شاخ نباات در واقع مظهر شيريني است نه نام يك دختر!!!!
كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد.
خود زندگي حافظ كاملا گنگ است حال اين نويسنده از كجا درك كرده است كه كه عاشق دختريست كه پدرش ملاي محل است من نميدانم.
از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت ملا ها و فقها عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
نكته اين است اگر بند بالا درست باشد حتي اگر نوشته امير تقي الدين درست باشد ميتواند تاييدي بر اين نكته باشد كه:گاهي اوقات ايمان فرد آنقدر بالاست چون ديگران نميتوانند درك كنند فكر ميكنند فرد كافر است! همانطور كه حضرت محمد فرمودند: به خدا سوگند، اگر ابوذر آنچه را از علم و معرفت در سينه سلمان وجود داشت،مى دانست او را ميكشت.!،حسين بن منصور حلاج نيز از همين نمونه است.حافظ نيز ميتواند از همين نمونه باشد.
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را
همانطور كه در بالاترها گفتم آن زمان شيخان به اوج كج فكري و انحراف دچار بودند و حافظ نيز از همين نكته مينالد:
واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم
هله ساقی قدحی ده ز می رنگینم /تا که در دیر مغان روی حقیقت بینم (مولانا)
آيا با توجه به اين اشعار ميتوانيم ادعا كنيم مولانا زرتشتي شده است.البته اگر بخواهيم سطحي نگري كنيم صد در صد بايد بگوييم كه مولانا زرتشتي است در حالي كه بايد عميقو با توجه به كل شعر به آن نگاه.
در پي توطئه هاي ملايان ، بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي
واقعا مضحك است كه كسي بتواند چنين خيال بافيهايي بكند شما چه طرو نتيجه ميگيري كه حافظ تبعيد شده است واقعا خنده دار است.
(( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود.
من در لغت نامهي دربارهي مغ به معاني جالي رسيدم مغ علاوه بر روحاني زرتشتي به معناي دختر خوشگل زيبا و همچنين ميكده نيز هست.
حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))
در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.
علامه دهخدا مهر آيين را چنين ترجمه كرده: مهرآئين ; که دوستي و محبت روش اوست.حال اينان چه ميگويند ندانم.
و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد
همانطور كه چند بار گفتم بايد عميق نگاه كرد و گرنه مولانا هم بايد زرتشتي حساب كنيم در ضمن چرا حافظ در همين غزليات هم به اينكه حافظ قرآن است تاكيد دارد.گويا اين مرد بزرگ ميدانسته ميخواهند او را مصادره ديني كنند.
و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
ديگه از اين خنده دار تر شنيده بوديد كاملا مشخص كه اي بيت صد در صد منظور از مغان ميكده است .اگر بخواهيم بگوييم روحانيون زرتشتي چنين ميشود::در خرابههاي روحانيون زرتشتي نور خدا ميبينم!
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و… در پي حكم روحانيون اسلامي به قتل رسيده است.
حلاج به اين علت كه فكر ميكردند ادعاي خدايي كرده است اعدام شد.ابن مقفع هم به اين علت كشته شد كه در دستخط منصور دست برده بود(در مضحك بود ادعاي كساني كه ادعا ميكنند زرتشتي بود همين بس كه هنوز در بين اينكه شعر چه بود متحد نيستند)حافظ هم همانطور كه گفتيم زرتشتي نبود.
در پايان چهار بيت از حافظ:
حافظا در كنج فقر و در دل شبهاي تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
بح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم.
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد لطايف حكمي با نكات قرآني
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري